بادختری آشنا شده بودم که ازهمه لحاظ دوستش داشتم . هم خوشگل بود هم خوش اخلاق و مهربون . بعداز یه مدت که باهم بودعلاقه مون نسبت به هم بیشتر شد.      تااینکه اون منوبه خانوادش معرفی کردو طی چندبار معاشرت به منزلشون باپدرومادرو خواهر کوچکترشم آشنا شدم.دختره خیلی نجیب و تو دل برو بود.                               هرروز مسیردانشگاه رو باهم میرفتیم وبرمیگشتیم. خلاصه خیلی بهمدیگه دلبسته شدیم.خواهرکوچکترش هم چندبار همراه ما واسه تفریح وگردش باهامون اومده بود.میشه گفت اون خوش مشرب تر از خواهرش بود و باشیطونی ها و بامزگیاش تقریبا تودلم جاباز کرده بود. هروقت که بادوس دخترم بودم بهش پیشنهاد میدادم که خواهرکوچیکه رو هم باخودش بیاره تاسه تایی بهمون خوش بگذره. خواهرکوچیکه خوشگلتراز اون یکی بود وخیلی دوس داشتنی تر.من واقعا بهش علاقه مند شده بودم بیشتر به اون فکر میکردم تا دوس دخترم که خواهربزرگش بود.        تااینکه دوسدخترم بهم گفت که منو واقعا دوسم داره و میخواد باهام ازدواج کنه اون گفت باخانوادم به خواستگاریش برم و با تعیین روز وساعت مشخص به گفته پدرش قراربراین شد که من باخانوادم برم خونه شون.یک روز قبل از روزیکه بایدمیرفتم خواستگاری با دختره سر یه چیز خیلی چرت و پیش پاافتاده بحث کردیمو حرفم شد و اون احساساتی شدو بهم گفت قرار خواستگاری رو به هم بزن واصلا نیا خونه مون. من بهش اصرار کردم اما اون گفت نمیخوام بیای و گوشیشو خاموش کرد. من بهم برخورده بود اما خب تا صبح چندبار دوباره بهش زنگ زدم اما گوشیش همچنان خاموش بود. چندبارم به تلفن خونه شون زنگ زدم اما جواب ندادن. صبح که بیدار شدم بعداز یه صبحونه مختصر سوار ماشینم شدم و رفتم دم خونه شون. زنگ درو زدم خواهر کوچیکه درو روم وا کرد و رفتم داخل بهش گفتم نگارو بگو بیاد کارش دارم گفت هیشکی خونه نیس من تنهام با لحن خبیثانه ای  تعارف کرد که بشینم کنارش من نشستم اون خنده دلفریبی زد و بهم گفت یه چیزی بگم قبول میکنی ؟! گفتم بگو بلند شدو روبروم وایساد چشماشو ور قلمبید و گفت دوس داری بامن باشی؟         چیزی نگفتم و اون دوباره ادامه داد من دوستت دارم توهم اگه میخوای میتونی با من باشی و با انگشت ناز ناخن تراشیده اش به اتاق خودش اشاره کردو گفت اونجا باهم باشیم  اما به شرط پول!بی هوا بین کلامش پریدمو گفتم پول؟؟ گفت آره من ازت 100 هزارتومن میخوام که برای یک بار باهم باشیم قبول داری؟ سرمو انداختم پایین و رفتم تو فکر! اون نزدیکم اومدو بهم گفت زود تصمیم بگیر شاید خانوادم از راه برسن. من سریع از رو مبل بلندشدمو با سرعت به طرف در خروجی رفتم. همینکه درو باز کردم با دوسدخترم و پدرو مادرش رو به رو شدم من کمی رنگم پریده بود و عرق رو پیشونیم بود. پدرش با نگاه تحسین  آمیزی نزدیکم شد و بغلم کرد و با لحن مهربونش بهم گفت پسر گلم تو از امتحان قبول شدی ما افتخار میکنیم که مردی مثل تو دامادمون بشه نگار خیلی خیلی خوشحال بود با نگاه متعجبانه ام رو به نگار گفتم قضیه چیه؟ نگار گفت رامتین جان این نقشه پدرم بود که  ما ازت امتحان گرفتیم و تو سربلند بیرون اومدی وبا صدای نازکتری دم گوشم گفت: عزیزم من واقعا عاشقتم و باهات خوشبخت خواهم شد.منو نگار باهم ازدواج کردیم و از اون روز تا الان حدود 4 سال میگذره اما اون روز هیچکس نفهمید که من میخواستم برم پارکینگ و کیف پولمو از توماشینم بردارم و برگردم پیش خواهر کوچیکه!!   

 

 

 

 

 

 

 

 





تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢۳ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : درسا | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.